خرید بک لینک

بر اساس این جمله که مرد اونیه که رژ لبت رو پاک کنه نه ریمل چشمت رو، یکی از بچه ها اومد و دور چشماش خیس و اشکی و سیاه...گفتم چی شده؟؟؟؟ گفت هیچی بابا، پیاز خرد کردم!


+واقعا با دلداری دادن افراد مشکل دارم... یکی نیست بیاد منو یاد بده؟!

برچسب: نویسنده: سام حیدریان تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 21:53

این هفته هم گذشت و تو مولا نیامدی

این شنبه ها بدون تو آقا مزخرف است


علی جعفر زاده زیبا

برچسب: نویسنده: سام حیدریان تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 13:46

اون دو روزی که رفتم خوابگاه، که بعدش تشویقم کردین برم خونه، یه بار خرید کرده بودم و تازه رسیدم خوابگاه و دنبال سرپرست میگشتم که کلیدو بهم بده، دوتا دختر کنارش بودن. خندید گفت: این دختره هم دزفولیه...گفتم کدوم؟! و من چقدر خوشحال شدم از دیدن یه همشهری! پرسیدم رشته ت تغذیه س؟! گفت آره! تو دلم گفتم ای ول! پرسید تو چی؟ گفتم منم تغذیه میخونم...ترم پنجم! اومدم و چای دم کردم با چند تا استکان و شکلات و قند و کاکائو که برم پیششون... سرپرست گفت رفتن.گفتم کجا؟ گفت برگشتن دزفول! و اینطور شد که من ترغیب تر شدم که برگردم. گذشت تا اینکه باهام تماس گرفت که کی میخوای بری و گفتم

برچسب: نویسنده: سام حیدریان تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 13:46

گفته نمی آیم. نیست دیگر تا محرم ها آن کلمه ی جلوی دیگران اسمش را نبر را در جای جای شهر ببینیم و به هم نگاه کنیم و سعی کنیم بی توجه باشیم به چیزی که همزمان هردویمان بهش فکر میکنیم! نیست تا برای مارش زدن ها بمیریم و مداحی های کریمی را با هم بخوانیم و توی زیرزمین مثل چلاب زن ها ژست بگیریم! گفته امسال حرم است. من را مامور کرده از همه جای شهر برایش عکس و فیلم بگیرم. زنگ زد و برای بار هزارم تاکید کرد. با هر عکسی که میفرستم استیکر "لیتر لیتر دارم اشک میریزم" را میفرستد! دلش اینجاس... هر روز را توی ذهنش مرور میکند که الان ما کجاییم...چه میکنیم...به چه گوش میدهیم... #کاش

برچسب: دوباره بغض و کمی آه,دوباره بغض و کمی اه علتش این است, نویسنده: سام حیدریان تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 6:33

اگر کسی تو این ایام اومد و ساندویچ نذریشو بهت داد بدون خیلی دوست داره!

ساندویچ نذری چیزیه که با بدبختی گیر میاد... و بخشیدنش به کسی دیگه نهایت ایثار و عشقه!

برچسب: ساندویچ نذری,ساندویچ کالباس نذری,تزیین ساندویچ نذری, نویسنده: سام حیدریان تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 6:33

به دلیل عوض شدن طرز فکر نویسنده حذف شد!

+هوا هوای کربلا: حاج حسین سیب سرخی

برچسب: نویسنده: سام حیدریان تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 8:14

از زبان عابس ابن ابی شبیب شاکری خطاب به سیدالشهدا(علیه السلام) : بگو فرود بیایند تیغ ها به تنم که من رها شده از بند بند خویشتنم از ابتدای جهان قصد من همین بوده ست که در هوای تو همواره بال و پر بزنم به غیر عشق تو فکری نبوده در ذهنم به غیر نام تو حرفی نبوده در سخنم برای اینکه سبکبال تر شوم باید جدا شود ز تن من حجاب پیرهنم* تو مقتدای منی پس مرا هراسی نیست که گرد و خاک همین دشت می شود کفنم... سید علیرضا شفیعی مثلا میتونیم با توجه به این مصرع پست قبل رو تصحیح کنیم :| شما هرجوری دوس داری سینه بزن...تهش که من گفتم به من چه! عزاداری واسه امام حسین هرجوریش پسمدیده اس

برچسب: نویسنده: سام حیدریان تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 8:14

برچسب: نویسنده: سام حیدریان تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 8:14

بعضیا چقدر قشنگ خودشونو توی دل بقیه جا میکنن...

خودشونن...بدون هیچ تملق و تکبر خاصی...بدون هیچ اغراق و بزرگنمایی... بدون هیچ از بالا به پایین نگاه کردنی، یا خودشونو خوب جلوه دادنی...

همینجوری که خودشونن خوبن...

برچسب: نویسنده: سام حیدریان تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 8:14

مامانم به خانم همسایه گفته بود که من دلم روضه میخواد پرسیده بود: جاییو سراغ نداری؟
گفته بود روضه ی فلان آرایشگاه امشب شب آخرشه. رفتیم. باورتون نمیشه...همه شبیه هم بودن...! دماغا، رنگ موها، تیپا...
ولی دمشون گرم با این معرفتشون...

تو حادثه کربلا داش مشتیا رفتن کمک امام... مقیدا موندن استخاره گرفتن، بد اومد!


بشنویم: سه ساله پس از رنج صد ساله، رسیده نفس های پایانش

برچسب: نویسنده: سام حیدریان تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 8:14

بی زره رفت به میدان که بگوید حسن است ترسی از تیر ندارد زره اش پیرهن است بند نعلین اگر پاره شود باکی نیست داغی خاک برایش همه مثل چمن است دست خطی حسنی داشت که ثابت می کرد سیزده سال به دنبال حسینی شدن است جان سر دست گرفت و به دل میدان برد خواست با عشق بگوید که عمو ،جان من است ناگهان از همه سو نعره کشیدند که آی … تیرها ! پر بگشایید که او هم حسن است نه فرات و نه زمین ، هیچ کسی درک نکرد راز این تشنه که آماده ی دریا شدن است مثل زنبور بر او تیر فرو می ریزد هر که را این همه کندوی عسل در دهن است مشتری های فراوان فراوان دارد هر کسی نقره – طلا ، هر که عقیق یمن است

برچسب: 13 سال به بالا,وقایع روز 13 بهمن سال 1357,13 بهمن سال 57, نویسنده: سام حیدریان تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 8:14

انقدر بعضیا خوبن که با خوب بودنشون...با انقدر خوب بودنشون آدمو شرمنده میکنن... همیشه خوب بمون، عین همیشه!

+عجییب حال و هوای محرمو دوست دارم. دلم روضه میخواد

بشنویم: کرم حسین علم حسین یاد داده مادرم فقط بگم حسین:بنی فاطمه

برچسب: من اینجا هستم,شعر من اینجا هستم,خب من گاهی اینجا هستم,کتاب سلام من اینجا هستم,دانلود فیلم هندی من اینجا هستم,دانلود کتاب سلام من اینجا هستم, نویسنده: سام حیدریان تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 8:04

گاهی بعضی کلمه ها ثقیل می شوند. مثل یک "دلم تنگ شده" ی ساده. که نمیتوانی بگویی اش. زبانت نمیچرخد. بعد میشود سخت ترین جمله ی دنیا. ناگفتنی ترینشان.

#به_سرم_زده

#سکانس_های_بی_مخاطب

برچسب: پست گذاشتن با کامپیوتر در اینستاگرام,پست گذاشتن در اینستا با کامپیوتر,پست گذاشتن در اینستاگرام با pc,پست گذاشتن در سایت با حقوق, نویسنده: سام حیدریان تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 8:03

بشنویم؛ که چند روزه یه بند صداش تو گوشمه:امیری حسین و نعم الامیر

برچسب: برخیز که شور محشر آمد این قصه ز سوز جگر آمد, نویسنده: سام حیدریان تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 8:03

((اَصلا رقیه نه به خدا دختر خودت یک شب میان کوچه بماند چه می کنی)) در بین ازدحام و شلوغی بترسد و یک تن به او کمک نرساند چه می کنی اَصلا خیال کن که کسی دختر تورا در بین جمعیت بکشاند چه میکنی یاکه خدانکرده کسی روی صورتش سیلی محکمی بنشاند چه می کنی یا فرض کن که دخترتو جای بازی اش هرشب دعای مرگ بخواند چه میکنی اَصلا کسی بیاید و با تازیانه اش خاک از لباس او بتکاند چه میکنی مجید تال +بشنویم: سلام ای هلال محرم (میثم مطیعی)

برچسب: چه میکنی اخوان ثالث,چه میکنی با سرنوشت,چه میکنی باد,با رویاهامان چه میکنید؟,چه فکر میکنی که بادبان شکسته,چه فکر میکنی جهان چو آبگینه,چه فکر میکنی سایه,چه فکری میکنی ای تیر,نصرت چه میکنی,چه کار میکنی به انگلیسی, نویسنده: سام حیدریان تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 8:03

یه جوری دارم زندگی میکنم انگار نهایت 10 سال دیگه تا آخر عمرم بیشتر نمونده!

انقدر امید به زندگیم بالاس :|



+پست پایینو دریابین...

خوشا به غیرت بنی هاشم

برچسب: نویسنده: سام حیدریان تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 8:03

بعد اینکه امروز متوجه شدیم آقا درده دوتا چیز دیگه رو هم برده... حالا سشوارا به درک؛ دوربینووو دیگه چرا بردی؟ عکسامون!!!

خواهرم زنگ زده میگه چه خبر؟ میگم برو اسمتو سرچ کنید توی اینترنت عکستو میاره!

برچسب: نویسنده: سام حیدریان تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 8:03

بچه که بودم بابام میگفت اگر جنگ شه اولین کسی که میره منم... تو خیالاتم بابامو میدیدم که تک و تنها توی یه جنگه...

چقدر من اون موقع ها دلهره ی جنگ داشتم...که نکنه اتفاقی بیفته بابام بره...

بمیرم برات رقیه

هم جنگو دیدی هم سر بریده ی باباتو...

برچسب: پیراهن و شال مشکی آماده کنید,پیراهن و شال محرم,پیراهن شال, نویسنده: سام حیدریان تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 19:45

اومدم بگم نامردین اگر واسه بارش برف تعطیل شین! چرا که اینجا خوزستان دو روزه مدارس و دانشگاه ها به علت ریزگردها تعطیل شدن و اگر شما برف بیاد تعطیل میشین میرین برف بازی ما خاک میباره بچه ها تعطیل میشن ...بریم خاک بازی؟! درسته آیا؟ ایز ایت فیر پلی؟! دو روزه هی پشت سر هم هچو هچو هچووو در حال عطسه کردنم!بعد من نمیدونم چه حکمتیه تا مدرسه ها شروع میشه اینجا گردوخاک میشه:| میگم نکنه دعای بچه مدرسه ایاس؟! بعیدم نیستا:دی +فارس! وای به حالت امسال برف نباره ازت...من میدونم و تو...برف سنگین باید بباری ... سنگین ها :دی روی خوزستانو کم کنی!! :دی

برچسب: نویسنده: سام حیدریان تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 19:45

بیبی فیس بودن هم دردسر داره ها... خانومه میگه کلاس چندمی؟ میگم من دانشجوام :/ +یه همکلاسی دارم... روزای اول فکر میکردم 27_28 سالیش هست...یعنی همه همین فکرو میکردیم...تازه فهمیدم نه...چندماهی هم از من کوچیکتره حتی! یا یه همکلاسی داشتم که انتقالی گرفت رفت تهران... متولد 66 بود... همه فکر میکردن 18 سالشه :| +حالا مثلا بگذریم از اینکه هر جایی من و خواهرمو با هم میبینن فکر میکنن اون بچه اوله و دوسال بزرگتر از من میبیننش جای دو سال کوچیکتر :/ این مسئله به جایی رسید که داییم عید اومد بهمون عیدی بده گفت اول بزرگه...بعد عیدی داد به خواهرم :| میگم عه دایی...بزرگه منم!

برچسب: نویسنده: سام حیدریان تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 19:57

من دو روز پیش که با این اتوبوس اومدم...اتوبوسشو تازه خریده بود...قبلی که قدیمی بود فروخته بود و این اولین سفر با جدیده بود...بلدم نبودن باهاش کار کنن هی چراغاشو خانوش روشن میکردن :دی( مکالمات من و یه دختره) خلاصه اینکه الان که باز سوار شدم برم خونه...توی شهر نگه داشته بود چند دقیقه بعد... گووومب یه اتوبوس خط واحد کوبوند پشت اتوبوسمون و انقدر شدتش زیاد بود که حتی مایی که ردیفای جلو نشسته بودیم ضربه ی خیلی محکمشو حس کردیم و با سر رفتیم توی صندلی جلویی! بنده خدا ماشینش نو... (حالا من با شارژ 19 درصد داشتم آهنگ دیوانه از داماهی رو گوش میدادم! و سپس در کمال آرامش هند

برچسب: انقدر بدم میاد,انقدر بدم میاد از آدمایی که,انقدر بدم میاد از اونایی که,انقدر بدم میاد از,انقدر بدم میاد از اینایی,انقدر بدم میاد از اینایی که,انقدر بدم میاد وقتی,اینقدر بدم میاد سه علی سه,جوک انقدر بدم میاد,طنز انقدر بدم میاد, نویسنده: سام حیدریان تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 17:53

عجیییب محرم ها دلم میخواد پسر باشم!

برچسب: ارباب صدای قدمت می آید,شعر ارباب صدای قدمت می آید,شعر ارباب صداي قدمت مي آيد,ارباب صدای قدمت می آید هنگامه اوج ماتمت می آید, نویسنده: سام حیدریان تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 17:53

عشق یک چیزیه که یک دفعه از داخل به وجود میاد که هنوز نتونستیم علتشو درک کنیم...

شبکه نسیم_الان_برنامه دور همی

مهمونشون دکتر سمیعی هست!

برچسب: نویسنده: سام حیدریان تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 17:53

خیلی ممنون که پایه ی خرابکاریای من هستین! به خاطر کامنتای پر محبت و تحریک آمیزتون من دو روز نیومده خوابگاه رو به قصد خونه ترک کردم و خنده های استاد هم به کتفم نبود که گفت تو هنوز نیومده یه شرط داری واسه کلاس! و ادامه داد: حالا باز بهاره عروسه، شرط بزاره بگه نمیتونم بیام یه چیزی... این همون استادیه که ترم پیش گفت من توی این همه سال تدریس هیچ دانشجویی مثل تو نداشتم :| اخلاقش خیلی شبیه مامان بزرگمه زود باهاش صمیمی میشم سربه سرش میندازم اونم میخنده بهم تیکه میندازه... میگه تپل شدی..میگم دندونمو جراحی کردم...باده همش! عکسمو که خواهرم گرفت و بعد نشونم داد نشونش م

برچسب: بیا بریم بیا بریم بیا بریم اینجا نمون,دانلود آهنگ بیا بریم بیا بریم بیا بریم اینجا نمون, نویسنده: سام حیدریان تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 13:05

وبلاگ نویسا وقتی توی دنیای واقعی تنها میشن، وقتی کسی نیست باهاش حرف بزنن، حرفاشونو پست میکنن...اگه بی پروا باشن یا براشون مهم نباشه کسی میشناسشون یا نه میان کامل مینویسن...اگر نه به همون کلید واژه یا نوشتن یه جمله که فقط خودشون میفهمن یعنی چی، بسنده میکنن. سر یه دوراهی مزخرف گیر کردم... نمیدونم برم یا نه این هفته کلاسامون تشکیل نشد...استادمون که تاکید کرد حتما این هفته بریم دانشگاه، زده رفته. حالا فقط میمونه 4شنبه و 5شنبه ی هفته ی بعد که با یه استاد دیگه کلاسمون آیا تشکیل بشه آیا نشه... نمیدونم برم خونه یا بمونم... از یه طرف این همه راه اومدم حیفه برم و غیبت

برچسب: دوراهی قپان,دوراهی به انگلیسی,دوراهی,دوراهی عشق و هوس,دوراهی قلهک,دوراهی مرتضی اشرفی,دوراهی عقل و احساس,دوراهی عشق,دوراهی امیر عظیمی,امیر عظیمی دوراهی, نویسنده: سام حیدریان تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 2:33

عید بود. رفتم مسجد. در مورد یه مسئله ای که اونجا وجود داشت و تبدیل به مشکل شده بود با یکی از آقایون که خادم مسجد بود صبحت کردم...اونم بعد از چند روز پیگیری و دنبالشون گشتن... برخورد بدی دیدم... بد حرف زدن از اون شب دیگه مسجد نرفتم نه اینکه دلم نخواست...دلم خیلیم میخواد مسجد رفتنو... ولی تنها مسجد نزدیک اون مسجد بود و از اونجا دلزده شده بودم... بعد از عید اومدم خوابگاه...تصمیم گرفتم تابستون که شد هرشب برم مسجد تابستون تموم شد و من یه شب هم واسه نماز نرفتم اونجا... نه از روی لجبازی... دلم میگیره از بعضی رفتارا... بعضی حرفا عجیب درد دارن... + عنوان مناسب با این پست پیدا

برچسب: نویسنده: سام حیدریان تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 18:32

یه نفر فردا مهمونم کرده... درحالی که کمتر از یک هفته بود مدت آشناییمون...

بعد بعضیا رو هر روز میبینم و دوساله میشناسم... تعارف زبونی هم نکردن

البته انتظاری هم ندارم... فقط قصدم مقایسه ی گندگی دل آدما بود


+عنوان:اسمش الهامه... یکی از روسری سبزاس (کمپین روسری سبزای معروف). همونی که قراره باهاش برم خیاط واسه دوخت چادر.

برچسب: نویسنده: سام حیدریان تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 18:32

زده به سرم... دیروز اومدم... میخوام ول کنم برگردم...

نباید رو میزدم... من که میدونستم تهش حرف اوناس...

برچسب: یا محول الحول والاحوال,یا محول الحول و الاحوال ترجمه,معنی یا محول الحول والاحوال, نویسنده: سام حیدریان تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 18:32

صفحه بندی